تبليغاتX
از تو تنها همین

شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني

حرف هایی هست که برای نگفتنش هزار تا دلیل داری و همین هاست که به قول تو دور میکنه آدم رو ... گاهی وقت ها فکر که نه؛ باور میکنم هرچقدر هم که عاشق من شده باشی، میتونی بی رحم هم باشی! از تو که پنهون نیست چقدر توی فکر فرو رفتم من ... تو دیشب گفتی " صدای سکوتم رو میشنوی" و ... اما من ... خیلی منتظر بودم که دوباره برگردی و آرومم کنی ... شاید با یه جمله که خیلی در انتظارش موندم اما ... فقط گفتی عاشقتم ُ...شب به خیر و من بیشتر ترسیدم! دیشب شاید زود خوابیدی اما من هیچ نخوابیدم . خیلی با خودم کلنجار میرفتم و برمیگشتم این جمله تو رو تو ذهنم میخوندم:

نترس من همیشه پشتتم عشق من

من خیلی خوندم اما ... شاید من دیوانه شده بودم! اما نه ... امشب هم دیوانه شدم مگر! شاید دیشب به قول تو مست بودم ... تا صبح چرا من توی رخت خوابم آروم نبودم ... چرا حالا عاقل نشدم! بی اختیار حرف های اوایل عشق ما توی ذهنم مرور میشه و من هنوز هم دیوانه ام !

راستش ... من نمیتونم دنبال حرف های دیگری نگردم! چون تو هیچ آرومم نکردی ... میتونستی اما ... میتونستی بهم بخندی و بگی ستاره تو دیوانه شدی با این فکرات! کاش میخندیدی به جای افسوس ... کاش به من میخندیدی تا میفهیدم که چه خوب؛ من چه دیوانه ای شدم! من میدونم که چه خیال های باطل و نادرستی از اون حرف ساختم اما ... نمیتونم به اطمینان برسم بی کمک تو ... 

تو با کلمه ها شلاق میزنی شاهزاده!

و من از پس حرف تو، توی دلم گفتم:

کاش میفهمید که چه حالی شدم ...

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:6 نويسنده ستاره |


دیروز بود...نه پریشب بود...که داشتم میگفتم به خودم...که اینها...این مشکلات طبیعیست....همه دارند خوب......بعد همین امروز است که با خودم میگویم چه غلط ها.....غلط کرده ام که بخواهم مثل بقیه باشم.....!!!

میدانید....عشق یک جوری کرده مرا.....مثل دیوانه ها...مثل خل ها.....هی خل خل بازی در می آورم....هی میپیچم به دست و بالش...هی خودم را جا میکنم روی پاهایش....خودم را میبرم زیر پتویش ...همیشه و همه جا خواسته ام که باشم....که باهم باشیم.....اسمش عشق است؟؟!!! یا جنون پس از نداشتنش؟؟؟که انقدر نداشته امش که حالا که دارمش دیوانه بازی در می آورم....شیفته شده ام...اما.....اما.....این شیفته گی شاید که خوب نباشد زیاد....که گاهی فکر میکنم که او هم باید بیایید و خودش را جا کند هر جایی....که خوب او مرد است دیگر ...نه؟؟؟درست فکر میکنم؟؟؟؟آیا؟

مدام هراز گاهی گریه میکنم....فریاد میزنم....و توی ذهنم خودم را عذاب میدهم....ذهنم اذیتم میکند....گاهی اینکه ببینییی همه کست شده است یک نفر ترسناک است...گاهیی حس میکنی اگر و اگر همین همه کست برود چی؟؟؟آنوقت هیچی نداری که....آدم را ترس برمیدارد.....

بعضی وقتها هیچی نیست...هیچ اتفاقی نیفتاده که.....اما چون نمیتوانم حرفم را بزنم حس میکنم تنهام.....بعضی وقتها چون حرف هایم تکراریست......چون وقت حرف زدنمان یکهو داغ میکنم و اشک از چشمانم سرازیر میشود...و او....و او...ناراحت میشود...خیلی....و بعد هم....که فکر میکند دارم اذیتش میکنم....که من اذیت نمیکنم....من فقط بچه شده ام ان لحظه.....و دوست ندارم بچه باشم.....دوست دارم قوی باشم.....

چقدر درهم و برهم شد این پست....من اینجور فکر میکنم یا واقعا؟؟؟

+ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:28 نويسنده ستاره |


انگار نه انگار که ما عادت کرده بودیم به تنها بودن و تنها ماندن... حالا اما باید چشم هایم را که باز میکنم باشی و قبل از افتادن پلک هایم هم، با نوازش... حالا اما باید برایم غذا بکشی و باید برایت میوه پوست بکنم ... حالا اما باید بیایی و نروی چرا که هنوز از در خارج نشده دلم برایت تنگ می شود ... دلم میخواهد همیشه باشی ... خوش به حال تو.

+ تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:33 نويسنده ستاره |


بزرگترین مرجع کد آهنگ - معین - همدم