میان این آمدن ها و رفتن ها انتظار ماندن کسی را نداشتم.
چقدر ساده همه چیز شروع شد: اول فقط یک نگاه ساده بود. یک سلام و احوالپرسی ساده، یک نشستن کنار هم_ساده تر_ بعد ها اما؛ نمی دانم کسی شاهد بود یا نه:
دست ها را بهانه کردیم که دل ها به هم گره بخورند؟! ندانسته... ناخواسته؟!
دوباره خواستیم: بهانه ای برای یک کنار هم بودن دوستانه، برای گفتن یک حرف نا گفته... بهانه جور شد. کنار هم بودیم اما این بار، این حرف نگفته بود که بهانه ای شد برای نبودن. چه تمنای عجیبی برای رفتن داشتیم. رفتیم و دوباره تمام شد، به سادگی شروع. اما این پایان مانند همه ی آن پایان های قبل بود... شروعی دوباره داشت.
حالا اگر می نویسم، فکر نکن که نمی توانم همه چیز را به راحتی شروع تمام کنم. اشتباه نکن؛ رابطه ها تمام شده اما... من فکر می کردم تمام می شود. تمام می شود و می توانم لبخند بزنم، به کسی که نه دیده بودمش و نه می شناختمش. رویای شب و روزم را با او قسمت کنم، هر روز به تماشای چهره اش بنشینم و شاید هم روزی به او بگویم:« بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام، فهرست تمام آروزهای منی!!!» کدام آرزو؟ کاش می توانستم بگویم...
چقدر واژه ها حقیرند. این حقارت همیشه مرا دلتنگ کرده...
« اما نزدیک به میل همیشه رفتن اگر می آمدی، می فهمیدی چرا همیشه رفتن به حریم علاقه آسان و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است.»
من همیشه زیر همین آسمان بوده ام و همه را دوست داشته ام ولی کاش می فهمیدی که من از تکرار بیزارم. کاش می فهمیدی برای آنکه عادت و علاقه جایشان را به یکدیگر ندهند باید تمام کرد. باید همه ی تکرارها را تمام کرد. کاش به این نمی اندیشیدی که:« یک دوستی ساده که این حرفها را ندارد. بعدها فراموش می شود. فاصله ها همه چیز را از یاد خواهند برد.» نمی دانم فراموش می شود یا نه اما فاصله برای من همیشه تجربه ی بیهوده ای بوده. کاش می شد جبر زمان را فراموش کرد.
من برای حال زندگی می کنم اما همیشه به فکر آینده ام، آینده ای روشن تر از امروز. از من نخواه حالا که با همیم پا روی همه ی باور هایم بگذارم. پس این بار را به خاطر هر آنچه که به آن اعتقاد داری، تمام کن. نگذار این نگاهی که نمی دانم چه می خواهد از من، آن آینده روشن را تاریک کند.
و تو حتی اگر گوشه ای از دل مرا به یادگار هم برده باشی بازهم فرقی ندارد. چه باشی ، چه نباشی من چیزی دارم که همه ی این سالها نداشته ام و به دنبالش بودم. نمی دانم اسمش چیست. هر چه که دوست داری اسمش را بگذار.
اما حالا:
نگاهت را از نگاه ساده ی من بگیر. و دستانت را برای خراب کردن این پل از دستان من جدا کن. دستان سرد من نمی تواند برای تو به یادگار بماند. انتظار ماندن مرا هم نداشته باش.
و من؛ نشانی خانه ات را نمی خواهم، چشم به راه روزهایی که رفته هم، نیستم، انتظار دوباره آمدن و ماندنت را هم ندارم، فقط آمده ام بگویم دارم می روم؛ شاید زودتر از موعد همیشگی... پس تمامش کن. این بار برای همیشه...
و مرا به خاطر آنکه تنهایت گذاشته ام ببخش. می دانم که فراموش می کنی.
به ته رسید همین لحظه گاز فندک من
مخالف است در این لحظه ساز فندک من
تو را به جان هر آنکس که دوستش داری
بکش به جای من ای دوست ناز فندک من
و یا بده کمی از آتش لبانت تا
شود بریده زبان دراز فندک من
همیشه تا سحر از فکر تو نمی خوابم
قضا نمی شود از تو نماز فندک من
من و تو و شب و سیگار و شعر و بیداری
و بی نتیجه گی اش با نیاز فندک من
نگو که از تو نگفتم خودت قضاوت کن
که اشتباه ز من بوده یا ز فندک من
نداد روشنی اش را که من بگویم از او
سرودن غزلم بود راز فندک من
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !
" از دلتنگیت میمیرم"![]()
وقتی نيستی
میخواهم بدانم چی پوشيدهای
و هزار چيز ديگر...
خندههای تو
کودکیام را به من میبخشد...
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دستهای تو
امنترين پناهگاه براي دستان من ...
چقدر از نداشتنت میترسم ...
میخواهم فردا پا به پای تمام کودکان شهرم شاپرکها را دنبال کنم،این همیشه غرور
ابلهانه ام باشد برای بعد...
بی تو میخواهم تا گوشهای فلک ترانه ی مهر بخوانم...بي تو عشق بورزم...
دور از چشم هايت دوستت بدارم...دور از نگاهت دوستت دارم را بگويم
كه مبادا دل سنگ شوي به قول خودت...!!![]()
بي تو نميشود پرِ پرواز داشت ...ولي اين اسارت وعاشقانه ي زميني ام باشد براي بعد...
میخواهم زیر آسمان با ابرها تا میتوانم بازی کنم،همبازی شدن با حرف هاي امروز ِ نامهربانت باشد براي بعد...
* دلواپس اينم كه نكند خوابت نگيرد امشب هم...
و روحي دائما شبگرد دارم
اگر در خواب هر شب يك نفر را
كه ميگويد به من:برگرد دارم
اگر چه در خيالم ماهتابي
بدون ذره نوري..سرد دارم
و حتي در ميان سفره عيد
هميشه سبزه هاي زرد دارم
ميان دفتر مغشوش ايام
بدي هايي كه يارم كرد دارم
تمام هستي ام دلخوش به اينم
كه يك عده رفيق مرد دارم...
سلام صیاد
ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی تولدت مبارک.
بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم. منت سر تقویمهایمان گذاشتی تابستان را خجالت دادی. مرداد را سرافراز کردی این عدد را تا ابد شرمنده خود کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنند دل من را که نگو اگر میخواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی. زیبا من این اروز را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که روزهای تولدمان را به هم گره بزنیم و بعد... آن رویاها مرد زیبا.
زیبا هرچه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از توئی که حتی دلت نمیخواهد شعرهایم را بخوانی ببرم نشد. تیغ سرزنش را هرچه در گلوی آرزوهایم فرو بردم نبرید. زیبا من آخرش هم تشنه می میرم . زیبا من هم دارم پا به پای شمع تولدت تمام می شوم اما به هرحال خوش آمدی .
کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد. بیست و چند بار با اسفند جوری که چشممان نزنند خیلی دوستت دارم .زیبا جان بیست و چند سالگی مبارک.
نه اصلا خیلی ساده زیبا جان تولدت مبارک.
مریم حیدر زاده (نامه هایی که پاره کردم)
مکان: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار افرینی استان مرکزی طبقه چهارم سالن اجتماعات
زمان : چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷ بعد از ظهر
((از کلیه دوستان وبلاگ نویس اراکی درخواست میشود این اطلاعیه را در وبلاگ خود قرار دهند))
موسسه زیست محیطی کیمیای سبز
باز ما و كشف خلوت كسي كه عاشق است
در سكوت، چشم دوختن به جاده هاي دور
باز انتظار عادت كسي كه عاشق است
دستهاي التماس ما گشوده پس كجاست
دستهاي با محبت كسي كه عاشق است
باز هم سخن بگو سخن بگو شنيدني ست
از زبان تو حكايت كسي كه عاشق است
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش!
مثل حسن بي نهايت كسي كه عاشق است
بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است
شاخه ها – خداكند – به دست باد نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است
اي شما كه دل نمي دهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است
منتظر نايستــيد نوبت شما كه نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است
زیبا طاهریان
مکان: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار افرینی استان مرکزی طبقه چهارم سالن اجتماعات
زمان : چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷ بعد از ظهر
((از کلیه دوستان وبلاگ نویس اراکی درخواست میشود این اطلاعیه را در وبلاگ خود قرار دهند))
موسسه زیست محیطی کیمیای سبز
کنار نوح مرا نیست اضطراب از آب
تو موج دائم این پهنه ای و من ساحل
کسی ندیده کند ساحل اجتناب از آب
به چشم های تو تور خیال افکندم
به قصد صید غزلواره های ناب از آب
خیال توست که در حوض ذهنم افتاده
برون چگونه کشم عکس ماهتاب از آب؟
به قصد رفع عطش خواستم تو را افسوس
فریب خوردم و نشناختم سراب از آب
قسم که فاجعه ای نیست رفتنت بنگر
به رفتن تو تکان هم نخورد آب از آب

